ادرس جدید
منتظر دوستانمون هستیم
يه چند روزی هر وقت صفحات بلاگفا را باز میکنم صفحه خانگی خود به خود عوض میشه و بعد هم که میخوام سایت صفحه خانگی را تغییر بدم کامپیوتر هنگ میکنه. ما هم بالاخره تصمیم گرفتیم از بلگفا کوچ کنیم و بریم و فعلا داریم ارشیو را جابجا میکنیم . تمام که شد ادرسش را بهتون خبر میدم فعلا بای
کوچولوی خونه ما این روزها شدیدا دلبری میکنه و با کارهاش و حرفهاش غافلگیر میشیم مرتب.کلمات جدید را بامزه تکرار میکنه و اگر ما ذوق زده بشیم از این حرکات و گفتارش خودش هم شروع به خندیدن و ذوق کردن میکنه .اگر چیزی بخواد خودش مشخص میکنه کی بهش بده مثلا چند شب پیش ساعت ۲و نیم که ما رفتیم بخوابیم از خواب بیدار شد و خیلی مظلومانه گفت" بابا آپ"(بابا اب). بابایی بغلش کرد و من رفتم اب اوردم ولی هر کاری کردم از دست من اب نخورد و شروع کرد نق زدن. تا بابایی بهش اب داد .ابش را خورد و تو بغل باباش خوابید.قیافه بابایی
و قیافه من![]()
بالاخره بعد از مدتی وقت شد بیام و اینجا را اپ کنم. ولی ننوشتن دلیل بر تنبلی نبود بلکه این روزها حسابی مشغول مراقبت از سامی هستم.طفلکم به گرما حساسه و یه شب که داشتم حمامش میکردم متوجه دونه های قرمز و پراکنده روی کمر و شونه هاش شدم ! بعد از حمام هم کرم به بدنش زدم تا اگر سوختگی و عرق سوز هست خوب بشه ولی دونه ها تا روز بعد تبدیل شد به لکه های قرمز و ناهموارشد و تمام بدن را پوشوند. بردیمش دکتر که یه جا دکتر گفت حساسیت به ماده غذایی هست و باید غذا حذف بشه و مثل ۶ماهگی از اول اغاز کنیم .ولی دکتر متخصص که معاینش کرد کفت فقط و فقط عرق سوز شده بدنش و باید یه مدت مرتب با صابون بی عطر و بو ششتشو بدی و اجازه ندی عرق کنه.
از اون موقع کار ما این شده بود که بشینیم و شازده توی وانش اب بازی کنه یا یه جا ارومش کنیم تا یکم از میزان شیطنت کاسته بشه و عرق نکنه .که خودش کلی کار بود !! خدا را شکر الان بدنش خوب شده و لکه های کهیر مانند از بین رفته ولی جای دونه ها هنوز یکم قرمزه .

وروجک اینروزها از دیوار راست هم بالا میره .کافیه یک لحظه غافل بشی تا تمام خونه را به بازار شام تبدیل کنه.هنوز عاشق بازی کردن توی اشپزخونه هست من هم برای راحتی خودم و خودش تو یه پلاستیک همه ظرفهای پلاستیکی و سطلهای کوچولو بستنی و قالبهای یخی پلاستیکی را جمع کردم و جایی قرار دادم که معمولا بازرسی روزانه سامی شروع میشه. و تا حدودی راحت شدم چون با همونها سرگرم میشه و میتونم به بقیه کارهام برسم بدون همکاری تخریبی سامی. پنجشنبه شب هم طبق معمول داشت توی اشپزخونه بازی میکرد که یکی از ظرفهای بستنی را محکم کوبید توی دهنش و لثه بالاییش از داخل زخم شد و خون امد و ورم کرد. پسرکم اینقدر گریه کرد که برای اروم کردنش مجبور شدیم ساعت ۱۱ شب بریم بیرون و اینقدر راه رفتیم تا مثلا از یادش بره ولی بیفایده بود .و این گریه ها و هق هق کردنها ادامه داشت تا وقتی رفتیم داروخانه مسواک بخریم اقا چشمش افتاد به یه مسواک صورتی و کوچولو و با گرفتن اون مسواک توی دستش ساکت شد و یادش رفت همه چیز. چقدر دنیای بچه ها ساده و کوچیکه!(عکسهای این پست ساعاتی پس از ضربه و گریه هست)

اینروزها هر جا سامی هست این صندلی هم هست و هر جا این صندلی هست سامی هم هست. هر مدل واکر که میدیدیم جالب نبود و مدل ماشین یا موتور بودند که سامی هم اصلا بهشون نزدیک نمیشد .تا اینکه این صندلی را دیدیم که هم صندلیه هم واکر .با گرفتن دسته پشتش خیلی راحت حرکت میکنه به جلو و هم موقع تماشای کارتون شازده پسر راحت هم تاب تاب میکنه هم کارتون میبینه .
برای چهارمین بار دیروز کلی نوشتم و عکس از سامی اپ کردم ولی موقع به روز رسانی بلاگفا باز قطع شد! دیگه حال و حوصله و اعصاب نوشتن همه مطالب را ندارم ولی باز مختصری از حال و روزمون مینویسم تا این روزها و اتفاقاتشون فراموشم نشه
روزهای من و سامی همچنان در گذره .با این تفاوت که بیشتر از قبل به هم عادت کردیم و مانوس شدیم. راحتتر از قبل ارتباط برقرار میکنیم چرا که پسرکم تا حدودی میتونه خواسته هاش را عنوان کنه و دلیل گریه ها ی نا بهنگام را هر چند ابتدایی و ساده بهمون بفهمونه.

دیشب برای اولین بار طول اتاق را بدون کمک و مکث با قدم های کوچک و ارام پیمود و نوید بزرگ شدن و اغاز استقلال را بهمون داد.از شدت ذوق خودش نمیتونست بشینه و هر بار بیشتر از قبل سعی میکرد توانایی جدیدش را امتحان کنه. دیگه بعد از دوقدم راه رفتن ما را صدا نمیکرد که دستش را بگیریم .ولی هنوز جوجه کوچولو راه رفتن را درست و حسابی تمرین نکرده سعی میکنه بدو بدو بیاد طرف ما و با این شیوه ما را با حالت راه رفتنش میخندونه و از خنده ما خودش هم شروع به خنده میکنه .خنده های بی دلیلی که من عاشقانه دوستشون دارم

توی این چند روز اخیر گل دونه ما ۴تا دندون کوچولو و پر دردسر در اورد و تبدیل شد به فسقلی ۸ دندونه که با این ۸ تا دندون تمام دست و صورت من و بابایی را سیاه و کبود کرده.

پ.ن:امروز 14 july سالگرد اشنایی من و بابایی هست. میدونم که خودش میدونه چقدر برای ما عزیزه و دوستش داریم ولی باز اینجا براش مینویسم که خیلی دوستش دارم و میدونم که پسرکمون هم از داشتن بابایی مثل بابایی شاده و لذت میبره. دوستت داریم

از تاب بازی خیلی خوشش میاد ولی به علت محدود بودن جا و کوچک بودن خونه فعلا نمیشه براش تاب بخریم و هم اینکه بابایی میترسه روی سرامیک از روی تاب بیافته
. یه روز که خیلی نا ارومی میکرد و نق میزد ابتکار مادرانم گل کرد و با طناب براش یه تاب بستم کجا؟؟؟؟
بالای تخت که هم اگر افتاد نرم باشه هم جلوی چشم من باشه توی اتاق.
هم میشه گفت راحت شدم و ممکنه ساعتها توی تاب بشینه و اذیت نکنه و هم میشه گفت با این کار دردسر جدید برای خودم درست کردم چون باید بشینم کنارش و مرتب بگم تاب تاب . اگر یه لحظه ساکت بشم شازده جیغ میزنه" ییم تا تا " . صبح هم که چشمش را باز میکنه یاد تاب میافته و با ذوق و هیجان میگه تا تا (تاب).
دیشب رفتیم مغازه دوست همسر که عینک فروشی
هست .برعکس همه جا که سامی مثل چسب میچسبه به من خیلی راحت رفت بغل دوست بابایی. اولش خیلی اروم بود و عمو طارق کلی تعریف میکرد از بچم که چقدر اروم و متینه
ایکاش پسر من هم اینجور بود ولی بعد از ۱۰ دقیقه که یخ خجالت اب شد از خجالت عمو طارق در امد
و تا تونست عینکها و لنزهایی که روی میز کارش بود را بهم ریخت و کاری کرد که دوست بابایی خودش گفت عمو برو بغل بابا زندگی ما را ریختی به هم
ولی پسرک ما محال بود اون همه عینک و فرم و لنز را ول کنه
و بیاد بغل بابا موقع خداحافظی هم خیلی محکم و جدی برای ما بای بای کرد و دست تکون داد
. فکر کنم پسرک از عینک بیشتر از ما خوشش امده بوده !![]()

موقع برگشتن هم رفتیم براش کتاب بخریم که متوجه شدم سامی برای بسته های لگو که کنار مغازه چیده شده بود داره ذوق میکنه
. بابایی هم یه بسته استوانه ای شکل که قطعات بزرگی داشت را انتخاب کرد و به سامی داد ولی برخلاف انتظار اصلا بهش توجه نکرد و با پشت دست پسش زد
. هر کاری کردیم و هر چی گفتیم که شاید باعث جلب توجهش بشه فایده نداشت .فقط انگشت اشاره ای بود که به طرف لگو ها اشاره میکرد
و کلمه" دیث" (this، برای اشاره به دور یا نزدیک از this استفاده میکنه)که مرتب تکرار میشد. با گرفتن رد نگاه و برق هیجان چشمها به یه بسته لگو رسیدیم که شبیه کیف بود .چون سامی عاشق کیف هست توجهش به این بسته جلب شده بود .ما هم همونچیزی را که انتخاب کرده بود براش خریدیم .اونی که خودمون انتخاب کردیم مثل خونه سازیهای معمولی و مکعب شکل و بزرگ بود و ۳۰قطعه ای و خیلی ساده بود مخصوص سن سامی بود ولی اینی که انتخاب کرد خودش ۱۱۰ قطعه ای و شبیه قطعات پازل هست و شکل سازی باهاش مشکل .برای سن ۳ یا ۴ سال خوبه ولی چه کنیم که پسرک ما حس انتخاب داره از الان و خودش باید انتخاب کنه .خلاصه که دیشب تا ساعت ۱ما را نشونده بود تا با اسباب بازی جدیدش بازی کنه
.تکه های پازل مانند را میداد به ما تا بهم ول کنیم و بعد میگرفت و از هم جدا میکردشون و خوشش میومد
انگار که چه کار مهم و سختی داره انجام میده. البته بابایی هم بدش نیومده بود و با کتابچه راهنما شروع کرده بود ساختن اجسام و ماشین و کشتی .![]()
![]()

دیگه برای قدم بر داشتن نیازی نمیبینه که دست ما را بگیره و تاتی تاتی کنه و در مقابل اصرار ما خودسرانه سعی میکنه با هر قدم تعادلش را حفظ کنه و در مقابل چشمان مضطرب ما با پاهای لرزان اولین قدمهای کودکانه اش را بر میداره .گامهایی که هرچند کوچک و لرزان ،ولی شیرین و به یادماندنی اند!
|
|
|
سامی بعد از انتقال وسایل اشپزخونه به وسط اتاق قبل از بیرون رفتن |
شیرین زبون سعی میکنه هر چه بیشتر با دنیای اطراف ارتباط بر قرار کنه و هر روز بر دامنه لغاتش افزدوه میشه .کلماتی که برای ارتباط با ما استفاده میکنه .
|
آپ = آب یا آبووو |
دادا یا بّابّا= بابا |
یَیَم = مریم |
اِیا= بیا |
اِدِه= بده |
|
دَش=دست |
بیسی= بشین |
بَه=خوراکی |
بوف= غذا |
توپّ= توپ |
|
آله= خاله |
آم = سلام |
دای = بای |
تا تا=تاب بازی |
دَدَ=بیرون |
|
|
|
سامی گرمازده بعد از واکسن در حال تماشای کارتون |
|
سامی عشق هندونه(دقیقا دقایقی بعد از حمام و تعويض لباس) |
خواستم عکسهای تولد سامی را اپ کنم که با دیدن عکسها کلی حرص خوردم!ما خودمون فیلم گرفتیم و فقط چند تا عکس انداختیم که با وجود وول زدن و تکون خوردنهای سامی از خیر عکس گرفتن گذشتیم و به همون فیلم اکتفا کردیم ولی بعد که عمه و عموی سامی امدند اصرار داشتند عکس بگیرند . من هم از خدا خواسته قبول کردم .امروز که عکسها به دستم رسید دیدم ای دل غافل چی فکر میکردیم و چی دیدیم؟؟؟!!
از همه چیز و همه کسی عکس گرفتند به جز سامی و من و بابایی. تازه عکسهای هنری که انگار از پشت یه شیشه مه زده و غبارالود گرفته شده .ههههههههههه. این هم تجربه ایست برای بعدها...
بین عکسهایی که با زحمت زیاد از شازده گرفتیم البته به اتفاق مامی و بابایی! چندتایی بد نبود که میزارم اینجا .

پ.ن: عکسهای سامی را در پست بعد میزارم.
پ.ن: چند روزیه بلاگفا مشکل داره و بلاگهای بلاگفا باز نمیشه برای همین همینجا روز مادر را تبریک میگم به همه مامانهای مهربون و دوستای خوبی که نشد توی وبلاگشون تبریک بگم
پ.ن:مامان گلم روزت مبارک.دوستت داریم
طبق محاسبات دکتر قرار بود پسرک ما ۲یا ۳تیر دنیا بیاد.یعنی روز ۱۷ june . از اوایل ماه نهم علایم زایمان خودش را نشون میداد و هر چند وقت یکبار درد خفیفی خودنمایی میکرد .حساسیت بارداری هم از ماه هشتم همراهم بود و تمام بدنم کهیر زده بود. هفته ۳۷بود که راه رفتن و پیاده روی برام مشکل شد و راه رفتن و ایستادن برام سخت بود و بعد از چند قدم دلم درد میگرفت .رفتیم دکتر و بعد از معاینه و سونو دکتر گفت اندازه لگن نسبت به سر نوزاد کوچکتره و مانع زایمان طبیعی بی دردسر میشه و اگر نرمال بود تا حالا دنیا امده بود .بعد از سونو هم گفت که وضعیت سرو گردن نوزاد خیلی بده و مانع تنفس درست هست و بهتره هرچه زودتر سزارین بشه.! با بابایی از مطب دکتر امدیم بیرون و این حرفها را دلیل بر میل دکتر به سزارین و راحتی خودش دونستیم مخصوصا که یه بار هم سر تشخیص جنسیت جنین اشتباه کرده بود. همون شب همسری به خانم دکتری که میشناختیم تلفن کرد و جریان را گفت .خانم دکتر هم ادرس یکی از همکارانش را داد تا بریم یه چکاپ دیگه اونجاو ببینیم چی میگه.روز بعد رفتیم دکتر خانم دکتر هم دقیقا همون نظر را داد و خیلی اصرار داشت همون شب سزارین بشم.ما هم اماده نبودن را بهونه کردیم و امدیم بیرون. بین راه رفتیم یه جای دیگه که اصلا دکتر از ماجرای سونو قبلی و این حرفها خبر نداشته باشه. بعد از معاینه و سونو دکتر گفت که تنفس نی نی کمتر از حد انتظاره و بهتره زودتر دنیا بیاد و با توجه به اندازه لگن و سر نوزاد بهتره سزارین بشه وگرنه با در نظر گرفتن وضعیت سر نوزاد ممکنه موفق نباشه زایمان
با این حرفها استرسمون زیادتر شد از مطب دکتر امدیم بیرون و شوشو که تا اونموقع ساکت بود گفت همین امشب به دکترت تلفن میکنم و ازش وقت سزارین میگیرم برای اخر هفته ( اونروز ۲شنبه بود).هنوز حرفمون تمام نشده بود که دکترم بهمون تلفن کرد و گفت اگر تصمیمتون را گرفتین روز جمعه بعد از ظهر(۱۳ june) براتون جا میزارم. شوشو هم قبول کرد و امدیم خونه و افتادیم به جون خونه و تمیزکاری. ساک بیمارستان و وسایلم هم از خیلی وقت قبل اماده بود و یه بار دیگه همه را چک کردیم و اماده ورود مهمون کوچولو بودیم. یه جور شادی خاص از دیدن پسرک نازمون که ۹ ماه منتظرش بودیم و یه جور استرس و دلتنگی.
صبح روز چهارشنبه ۱۱ june همسری رفت شرکت و من ظبق معمول سرگرم سرچ کردن توی نت و به اصطلاح نتگردی شدم. غذا هم که اونروزها همسر جان زحمتش را میکشید میخرید یا از شب قبل باز خود همسر جان اماده میکرد و من کاری نداشتم . ساعت۳ظهر بود که شوشو تلفن کرد که ناهار خوردی؟ توی صداش یه حالت خاصی بود که نشونی از تعجب و اضطراب داشت. گفتم نه ! چطور چیزی شده ؟ گفت نه . فقط الان دکترت تلفن کرد گفت بعد از ساعت ۵ عصر هیچ چیز نخوره چون قراره امشب عمل بشی!! شوکه شده بودم چرا؟ نمیدونم ! هم خوشحال بودم از شر کهیر و خارشها راحت میشم و هم فسقلکمون را زودتر میبینم و هم غافلگیر از تغییر برنامه سریع.هر جور بود به خودم مسلط شدم و سریع کارهام را تمام کردم و یه بار دیگه وسایل را چک کردم و با مامان تلفنی صحبت کردیم و با خبرش کردم. بعد هم یه دوش اب ولرم گرفتم و ارایش کرده منتظر رفتن شدم. با دیدن قیاه من همه تعجب کرده بودند چون از عصر که عمه خانم فهمید امشب عمل میکنم از ترسش همش گریه میکرد. براشون عجیب بود که خودم اینقدر بی خیال و خوشحالم.
ساعت ۹شب با همسری و مامان و خواهرش رفتیم بیمارستان .همه کارها انجام شده بود و اتاقمون اماده بود . ساعت ۱۱و ربع بود که دکتر امد و گفت که اتاق عمل اماده هست .و ۲تاپرستار فرستاد تا من را همراهی کنند . یکی از پرستارها که لباس ها و وسایل من را حمل میکرد یکی دیگه هم دست من را گرفت و مثل بچه هایی که از مدرسه میترسند و به زور میبرندشون مدرسه من را میکشید. خبر نداشت که من خودم عجلم برای دیدن فسقلک بیشتر. حتی پشت در اتاق عمل اجازه نداد با شوشو خداحافظی کنم . و در جواب شوشو که صداش میزد اقا اقا گفت زود تمام میشه میاد میبینیش! توی اتاق عمل هم وقتی تکنسین بیهوشی و دستیار های دکتر فهمیدند ایرانی هستم رگبار سوال بود که روی سرم ریخت . مثلا دکتر متخصص بیهوشی میخواست از ونست و سرم نترسم که گفتم مشکلی نیست تجربه ونست را داشتم قبلا .بین خودمون بمونه فضولیم هم گول کرده بود ببینم چطور بیهوش میکنند و چقدر طول میکشه تا بیهوش بشم و نگاهم همش به دست دکتر بود .هنوز سرنگ کامل خالی نشده بود که احساس سرگیچه کرفتم ولی مقاومت میکردم صدای نرس را شنیدم که میگفت نترس اگر افتادی من میگیرمت ریلکس باش. (چون نشسته بودم اونموقع) دیگه هیج چیز ندیدم و نشنیدم !
به این ترتیب بود که سامی ساعت ۱۲ شب ۱۱ june به دنیا امد و با قدمهای کوچیکش دنیای شادی ما را پررنگتر کرد. ولی چون چند دقیقه بعد از نیمه شب بود و اولین ساعات بامداد بود ما ۱۲ june را روز تولد سامی ثبت کردیم
البته ماجرا همینجا تمام نشد و تازه اول ماجراها بود و بعد از بهوش امدنم فهمیدم که شوشو کل بیمارستان را ریخته بهم .چرا؟ چونکه بعد از دنیاامدن سامی نرس نوزاد را از پشت شیشه به شوشو نشون میده و خبر سلامتیش را میده و بعد از چند دقیقه همون نرسی که من را برد اتاق عمل میاد و یه سری برگه میده به شوشو که امضا کنه برگه ها چی هستن؟! برگه هایی که هرگونه مسولیتی را در قبال این عمل از دکتر و بیمارستان میگیره .چیزی که همون اول موقع پذیرش باید ارائه میدادند. بعد خواهر شوشو تعریف میکرد که با دیدن اوراق شوشو اتیشی میشه و لج میکنه تا همسرم به هوش نیاد و نبینمش هیچ چیز امضا نمیکنم . و بعد هم یکی یکی خانمهایی که بعد از من عمل شده بودند را به بخش منتقل میکنند ولی همچنان خبری از من نبوده و فقط نرس بهشون گفته بوده دوز ماده بیهوشی بالا بوده هنوز بیهوشه (به جای ۲۰ دقیقه بیهوشی بعد از عمل ۴۵دقیقه بیهوش بودم) . شوشو هم داد و بیداد که همین الان میارینش بیرون یا من را میبرین پیشش.پرستارها هم که میبینند اینجوریه مجبور میشند من را همونطور بیهوش منتقل کنند به بخش. تنها چیزی که یادمه اینه که ضربه هایی را روی صورتم حس میکردم و بوسههایی که روی صورتم بود چشم که باز کردم دیدم حسام کنارمه و دارند میبرندم توی اتاقمون. و صدای پرستارها که به هم میگفتند به دکتر بگو به هوش امد چشمهاش را باز کرد . دوباره خوابم برد و وقتی چشمم را باز کردم یه فرشته کوچولو سفید و ظریف را دیدم که هنوز چشمهاش پف داشت و باز نمیشد . لحظه قشنگی بود اولین دیدار بعد از جداییمون . به اغوش کشیدن موجودی که ۹ماه همدم و هم راز لحظه هام بود.
اونشب اجازه دادند سامی پیش خودمون بمونه و تا صبح با بابایی فقط بهش نگاه میکردیم و باهاش حرف میزدیم .صبح هم با کمک عمه سامی رفتم دوش گرفتم و لباسهام را عوض کردم و با کمک بابایی راه افتادم و ظهر هم بعد از چکاپ من و سامی و ازمایشها مرخص شدیم و امدیم خونه و مرغ عشقمون را اوردیم به اشیونمون.
پ.ن: خیلی طولانی شد .! سعی کردم خلاصش کنم ولی نشد انگار.